برچسب:
نویسنده: مهتاب احمدی
وقتی که شروع کردم به نوشتن وبلاگ
و وقتی که استارت شروع این وبلاگ رو بعد از قبولی در دانشگاه زدم
هیچ وقت فکر نمیکردم که مامان بشم
و هیچ وقت در مخیله ام نمیگنجید که به آرزوهایِ دورِ دوران مجردیم برسم
یعنی یهویی مامان سه تا بچه !
سه تا پسر !
سه تا پسرِ سه قلو ❤❤❤
برچسب:
نویسنده: مهتاب احمدی
دوساله که اول مهر برام اتفاق های قشنگی به لطف خدا رغم میخوره
امسال هممثل سال قبل
اول اینکه سالگرد ازدواجمون بود ♡
بعداینکه بعد از یکسال مدرکمو از دانشگاه گرفتم :دی
بعدترش اینکه توی یه درمانگاه شبان
برچسب:
نویسنده: مهتاب احمدی
برچسب:
نویسنده: مهتاب احمدی
برچسب:
نویسنده: مهتاب احمدی
به مترجمگفت که بگه اگه امکانش هست میخوام صدای قلب بچه رو ضبط کنم !
پروب رو روی شکمش گذاشتم و همینکه صدای تاپ تاپ قلب بلند شد مترجم شروع کرد به گریه کردن و گفت مگه صدا از این قشنگ تر و با عظمت تر هست ؟!
برچسب:
نویسنده: مهتاب احمدی
اومده مطب میگه
سرم درد میکنه
دست و پام درد میکنه
موهام میریزه
استرس دارم
خانم "ب" با شوخی بهش گفت امان از دست این شوهرا که هزار تا درد و مرض میدن به آدم :دی
خانومه هم با جدیت گفت آره والا ما تو مجردی کی این همه دردو مرض داشتیم ؟ ازبس از دستش حرص خوردم و دندون,امو بهم فشار, دادم دندون, درد هم گرفتم !
وای اینجاش من ترکیدم از خنده ، گفتم خدایی اینو خیلی قشنگ گفتی 
برچسب:
نویسنده: مهتاب احمدی
اسمش یاسمن بود ۳ سالش بود
خیلی گوله نمکبود
با مامانش اومده بود مطب ، مامانش باید معاینه میشد پشت پرده !
گفتمیاسمن نرو اونجا بیا پیش خودم ! اومد پیشم دستمو گذاشتم روی ساپورت کوچولوش گفتم چه لباس خوشگلی ، لباست چه رنگیه !
یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهم کرد و گفت این شلواره لباس نیس ! 
برچسب:
نویسنده: مهتاب احمدی
تو مطبم حواسم مرتب پرت میشد
کاش یه دروغ محض باشه
برچسب:
نویسنده: مهتاب احمدی
گفتم چرا انقدر دیر اومدی ؟؟
گفت وقت نمیکردم:/
نه سونویی داشت نه آزمایشی نه هیچی ! فقط ریتارد ! پروب رو گذاشتم روی شکمش قلبش تاپ تاپ زد !
گفتم یه کم دیرتر میومدی باس میرفتی اتاق زایمان واسه زایمان !
ریسه رفت از خنده !
پروب از دستم افتاد!
برچسب:
نویسنده: مهتاب احمدی
برچسب:
نویسنده: مهتاب احمدی
من به غمگین ترین حالت ممکن شادم !
امروز جلسه ی آخر اولین گروه دانشجوهام بود
تو این مدت تمام سعی خودمو کردم که بهترین تجربه های این سالامو دراختیارشون بذارم و با جون و دل از همه چی براشون گفتم و چه قدر حس قشنگی بود وقتی نگاه های قشنگ دلتنگیشون رو زوم کردن بهم و گفتن یکی از مفیدترین کارآموزی هاشونو با من بودن
خیلی بچه های خوب و مشتاقی بودن
یکیشون خیلی تاپ بود و ریلکس، ازش خوشم میو
برچسب: غمگین,
نویسنده: مهتاب احمدی
این هفته یه جا
این پست تقریبا مربوط می شه به پاییز 1393 و زمان دانشجویی ! و از اون پست هایی هست که وقتی بلاگفا در یک برهه ی زمانی نابود شد از وبلاگم پرید و تونستم توسط یکی از دوستام از یه سایت خارجی پیداش کنم و الان دوباره پستش می کنم تا بماند ! عنوان پست هم همون عنوانی هست که قبلا بود !
+ سرکلاس فیزیوپاتولوژی بازم دیر رسیدم بعد استاد اندفعه بد چپ چپ بهم نگاه کرد گفت بلقیس ! دفعه
برچسب:
نویسنده: مهتاب احمدی
برچسب:
نویسنده: مهتاب احمدی
♥ بخشی از دونفره هامون ^^
این پست تقریبا مربوط می شه به پاییز 1393 و زمان دانشجویی ! و از اون پست هایی هست که وقتی بلاگفا در یک برهه ی زمانی نابود شد از وبلاگم پرید و تونستم توسط یکی از دوستام از یه سایت خارجی پیداش کنم و الان دوباره پستش می کنم تا بماند ! عنوان پست هم همون عنوانی هست که قبلا بود !
یکی از دوست داشتنی ترین قسمت های با هم بودنمون اونجاست که درباره ی یه موضوع علمی